عشق لیمویی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:57
وقتی وارد کافه دلات شد بوی عطرش همه جا رو پر کرد. موهای خرماییش رو پیچ داده بود بالا و مثل دامادا شده بود. مژه هاش مثل همیشه فر خورده بود، چشاشم همون برق همیشگی رو داشت. آستیناش رو تا زده بود بالا و
بوسه عشق
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:57
آرزوهایم رابادبادکی که پدر می ساخت ،به آسمان می بردامروز بادبادکی خریده ام تا بوسه ام را برایش ببرد سلامدلم خوش بود توی نبودنم دوستای مجازی احوالم رو می پرسندولی... ممنون از دهه شصتی بزرگوار و خواهر عزیزشون
تولدت مبارک دخترم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:57
هر انسان لبخندی از خداست و تو زیباترین لبخند خدایی در ستاره باران میلادت، میان احساس من تا حضور تو حبابی است از جنس هیچ ....از دستان من تا لمس نگاه تو آسمانیاست به بلندای عشق .....روزت مبارک, فرشته زندگیم
تا حالا یتیم نوازی کردید؟
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:57
روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدم پدر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:57
پاییز را می بینی؟از غم نداشتن پدر اینگونه آشفته شد سلامنت که قطع شد، انگار دنیا رو سرمون خراب شد اما نه...گفتیم فرصتی میشه واسه دور هم بودن... شد 30 آبانهر سال اون موقع که میشه، به هم میریزم و هر چقد
فراموش شدیم...به همین راحتی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:57
رسم آدمها همین استاگر بودی که هیچاگر نبودی دیگران هستند
من اینگونه دوری را حفظ شده ام
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:32
دلم تنگ است مثل لباس سالهای دبستانممثل سالهای ماموریت طولانی پدر که نمی فهمیدم وقتی می گویند ، کسیدور است یعنی چقدر دور؟
دختره دیگه، باباش نباشه زمین می خوره
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:32
پدر که نداشته باشیهیچ کس نمی فهمه تو دنیا چی بهت می گذره.پدر که نداشته باشیهیچ کس درک نمی کنه پشت هر لبخندتچند هزار بغض پنهان شدهپدر که نداشته باشینباید از هیچکس، هیچ انتظاری داشته باشیتو محکومی به ب
خدایا بابت حکمت زندگیم شکرت
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:32
تنهایی مهربانم کرده استشبیه سربازی که از روی برجکدیده بانی برای تک تیراندازآن سوی مرز، دست تکان میدهد هیچ وقت کسی رو به خاطر سرنوشت و اتفاقات زندگیش و تنهاییش سرزنش نکنید چون هیچ نقشی در به وجودآمدنشون نداره....
خسته شدم
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:32
خسته شدم از این همه نوشتن و راه به جایی نبردناز این همه اتفاقات و مشکلات حل نشده چند سال دیگه بنویسم؟ خسته شدم بابا...از قوی بودن خسته ام، دلم شانه ات را میخواهد که تکیه دهم به آن و بی خیال همه دنیا دلتنگی هایم را ببارم...پس تو کجایی؟
کرمان چرا کرمان شد
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:32
نزدیک شهر کرمان قلعه ای است معروف به قلعه هفت دخترانو می گویند که در زمان اردشیر بابکان شخصی در آنجا بوده که هفت دختر داشته و کار آنان چرخ ریسی بوده. روزی یکی از آن دختران به شهر میرود که پشم بخرد در
از من نخواه که فراموشت کنم
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:32
دختر گلم....تو را دوست داشتن اگر یک خطاستبه تکرار باران خطا میکنم ....
به کجای این شب تیره بیاویزم/ قبای ژنده خود را ...؟
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:32
حیف میدانم که دیگر بر نمی داری از آن خواب گران ،سر تا ببینی خردسال سالخورد خویش را کاین زمان چندان شجاعت یافته استتا بگوید: « راست میگفتی پدر»
خدا...
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:32
خدایا دلم خیلی گرفته...میشه کمکم کنیکم آوردم
دستم را بگیر پدر
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:32
پدرم هر وقت می گفت " درست میشود "تمام نگرانی هایم به یکباره رنگ می باخت. گاهی چه سخت میشود زندگیت، خودت را به هر راهی هم که بزنی، انگار قرار نیست هیچ وقت دلت آرام بگیرد.بابادیشب از اون مواقعی بود که وجودت به شدت نیاز بود.
جهان قعر خواب بدی رفته است / به جای جهان هم تو احیا بگیر
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:32
هوا سرد است و امیدی به تابستان فردا نیستچه خورشیدی؟ چه گرمایی؟ نه جانم این خبرها نیستدماوندی که سر تا پا چهل سال است یخ بستهاگر آتش بگیرد هم حریف غول سرما نیستزمستان است و بورانی که سوزش خانمانسوز اس
قُم عَن مَجلِسِکَ لِاَبیکَ وَ مُعَلِّمِکَ وَ اِن کُنتَ اَمیراً
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 22:36
پدر یعنی شرف یعنی عشیره پدر یعنی برند یک قبیله
زندگی شاید آن لبخندی است که دریغش کردیم
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 22:36
زندگی ست دیگر... همیشه که همه رنگهایش جور نیست، همه سازهایش کوک نیست. باید یاد گرفت با هر سازش رقصید حتی با ناکوک ترین ناکوکش. اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن. حواست باشد به این روزهایی که
بوی نان تازه می خواهد دلم / لحظه ای با مزه می خواهد دلم
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 22:36
یاد دارم در غروبی سرد سردمی گذشت از کوچه ما دوره گرد داد می زد: "کهنه قالی می خرم دست دوم، جنس عالی می خرمکوزه و ظرف
چه درونم تنهاست
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 22:36
پدر صریح بگویم، صریح و بی پرده:پدر نگاه بکن، دخترت کم آورده ...